تبليغاتX
همسفر


همسفر











سلام

خوبين ؟

شرمنده آپ اين نوبت دير شد

بگذريم . براي من اين روزا يه جور خاصه اصلا كلا از اول سال يه جوره . نمي دونم ولي خيلي اضطراب دارم همش مي ترسم . خودمم نمي دونم از چي . شايد باورتون نشه ولي حتي نمي تونم ببينم دوستام از خيابون رد بشن آخه مي ترسم ماشين بهشون بزنه ! يا حتي طاقت ندارم ببينم دوستام يا اون كسايي كه دستشون دارم با يكي حرف بزنن يا بخندن چون مي ترسم از دستشون بدم و بقيه اونا رو ازم بگيرن ...

امروز هم يه بحث لفظي بدجور با دو سه تا از بچه ها داشتم ... اعصابم حسابي خورد شده ...

يه برنامه ويژه دارم

مي خوام به خيلي ها ثابت كنم بهتر از اونا هستم

مي خوام ثابت كنم خيلي قضاوت ها در مورد من ناحق هست

اميدوارم خدا كمك كنه ، الهي به اميد تو .

 

چند روز پيش رفتم كلاس تابستونه ثبت نام كنم يكي از معلما گفت گزينه جوان بهتره منم اونجا ثبت نام كردم ولي حوصله ام نميشه برم سر كلاس . شنبه كلاس عربي بود نرفتم . به خونواده گفتم فقط بسته آموزشي رو مي خوام . حالا يه چيز برام عجيبه من شماره موبايلم رو بهشون ندادم و فقط شماره خونه رو دادم ، اما امروز بهم اس ام اس زدن كه فردا ساعت 30/10 كلاس مشاوره اي دارين .

 

با تشكر از شما دوستاي گلم كه اينا رو مي خونين

بهترين آرزوها رو براتون دارم

ياحق

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 22:32  توسط رضا  | 


سلام حالتون خوبه ؟

 من كه اين روزا داغون شدم با امتحانا ، واقعا سخت ترين روزاي زندگيمه مي بايست ببخشيد اگه ديگه به اون صورت نمي آم بهتون سر بزنم اما امروز يه روز ويژه است ، 17 سال پيش در چنين روزي يه پسر كوچولو در بيمارستان زينبيه شيراز به دنيا آمد كه اسمش رو رضا گذاشتن الان پس از 17 سال اون پسر پشت كامپيوتر نشسته و مثل همه آدما يه سال پيرتر شدن خودش رو جشن مي گيره (واقعا كه ...) بگذريم امروز علاوه بر تولد من تولد وبلاگم نيز هست ... وبلاگم امروز يك ساله شده واقعا كه روزاي خوبي رو در اين وبلاگ داشتم با شما دوستاي خوبم امروز امتحان عربي داشتيم . زياد سخت نبود ولي يه نمره تا حالا غلط پيدا كردم ايشالا خدا كمش كنه .

همتون رو دوست دارم آرزومندم به آرزوهاتون برسين .

به اميد ديدارهاي بعد . پايدار باشيد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 21:32  توسط رضا  | 


دوستان گلم سلام امیدوارم نوروز خوبی رو سپری کرده باشین

فکر کنم اولین باره که تو سال ۸۷ وبمو  به روز می کنم خب به هر حال آرزومندم این سالی که پیش رو هست سال تحقق آرزو هاتون باشه یه دنیا حرف دارم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم بی اختیار دارم می نویسم . فکر کنم فهمیدم :

از اول این سال یه حسی تو وجودمه که نه می تونم بگم خوبه و نه می تونم بگم بده یه موقع چنان دلشوره و نگرانی بزرگی تو وجودم می اندازه که از خودم می ترسم اما بعضی مواقع اونقدر برام خوشایند و دلپذیره که بی باک از همه چیز دوست دارم تا اعماق وجودم پر بکشم و ساعتها در این حالت سرمستانه باقی بمونم . همش فکر می کنم دچار دوگانگی شدم . فکر می کنم همه می خوان اون چیزی رو که دوست دارم ازم بگیرن . خیلی سعی می کنم تغییر کنم ولی همه عوامل سد راه من هستن البته نه این که مزاحم باشن بلکه خود منم این جور دوست دارم .

پر پرواز ندارم 

اما

دلی دارم و حسرت درناها 

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه مهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر .

تو سال ۸۶ زیاد به فکر درس نبودم هرچند معدل کلاس دوم و دیماه امسال بد نبود ولی از عملکرد خودم راضی نیستم . می خوام تو این سال بهتر باشم با توجه به این که معدل دیپلم هم داریم . بگذریم چیزی که این روزا ذهنمو مشغول کرده این دو بیت شعره :

                     آن گورهای نکنده با التهابی مکنده

                                          خود چشمهای زمین است مانده به راه من و تو

                    با من بیا همسفر باش تا دور تا قله ی نور

                                           در این سفر دست عشق است پشت و پناه من و تو

این شعر از ساعد مراغه ای هست تحت عنوان چشم های زمین که می تونین تو کتاب ادبیات سال سوم ریاضی صفحه ۱۵۱ ( دوبیت آخر ) اونو پیدا کنید . بذارین از اول براتون بگم روز چهارشنبه نمی خواستم برم مدرسه با توجه به خستگی سیزده بدر اما صبح هر کاری کردم خوابم نبرد و ساعت ۶ بلند شدم . پیش خودم گفتم از امسال باید بیشتر به فکر باشم و از همین الان شروع کنم . سریع لباس پوشیدم و رفتم مدرسه اون روز فقط ۷ نفر بودیم و کلاس خلوت خلوت بود دوتا از معلمامون نیومده بودن و فقط معلم ادبیاتمون اومده بود . ما هم زنگ اول تعطیل بودیم و با بچه نشستیم تعریف کردیم و ... بعد زنگ دوم که معلم اومد ( ناگفته نمونه معلم ادبیاتمون رو از همه معلما بیشتر دوست دارم ) دو تا دیگه از بچه ها رفتن و فقط ۵ نفر موندیم . ایشون هم گفتن با توجه به غیبت های زیاد نمی تونیم درس بدیم و بعد گفت ولی نمی ذارم حق شما هم پایمال بشه یه خورده نکات ریز تستی و دستوری بهمون گفت و یه چند تا شعر قشنگ برامون خوند از تاریخ ادبیاتها داستانها و ... برامون گفت همینطور که داشتیم لذت می بردیم زنگ خورد اما هیچکس از جاش بلند نشد بعد ایشون به مدیر گفت من با اینا کار دارم و زنگ آخر هم موندیم در ادامه یه چندتا از شعر ها رو نقد ادبی کردیم تا اینکه یه چهل دققه مونده به زنگ گفت این شعر رو بیارین . شروع کرد به توضیح دادن : این شعر یکی از گونه های شعر انقلابی است و یه خورده از شاعر و سبک اون و ویژگی های شعری اون گفت تا رسیدیم به این دو بیت . گفت چشماتون رو ببندین و دو تا بیت رو خوند بعد گفت الان یه قبرستون رو تصور کنین شما وقتی می رین از اونجایی که قبر یه مرده است می ترسین و لی این که ترس نداره چون اونجا منزل یکی هست و برای شما ترسی نداره اما شما باید از اونجایی که خالی هست بترسین چون اونجا ممکنه یه روز واسه شما کنده بشه و جای دفن شما باشه . این مفهوم این بیت بود . با این حرفا مو بر بدن همه ما سیخ شد . یه دو دقیقه هیچ کس حرفی نزد و همچنان چشمامون رو بسته بودیم تا اینکه بازم خودشون ادامه دادن وقتی اسم عشق می آد ما سریع به یاد جنس مخالفمون می افتیم و اون عشق بین دختر و پسر در حالی که درجه و مقام این عشق نسبت به عشق الهی خیلی کمتره . بعد ادامه داد عشق الهی مثل کلاس اول ابتدایی می مونه که شما سواد دار می شین و الفبا رو یاد می گیرین شاید هیچ کدوم از شما اون موقع رو اصلا به حساب نیارین در حالی که کلیدی ترین دوران تحصیل شما و در عین حال در نظر شما کم اهمیت ترین هم بوده . اما الان همه شما به فکر دکتری و فوق تخصص و این چیزا هستین . بعد دیگه گفتن واسه امروز بسته . با امید خدا هفته دیگه بازم می گیم هرچند همه ما دلمون می خواست فریاد بزنیم نه همین الان و دوست داشتیم بر دستان پر مهر ایشون بوسه بزنیم اما نشد . خودمون رو کنترل کردیم و الان بی صبرانه منتظر چهارشنبه آینده هستیم .

خب دیگه فکر کنم به اندازه کافی افکارتون رو اذیت کرده باشم . از همه تون ممنون که وقت با ارزش تون رو صرف کردین و این مطلبو خوندین .

جاودان باشید .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 22:22  توسط رضا  | 


سلام

دوستای خوب من حالتون که ان شاءالله خوبه

تو پست قبل گفتم هر اومدنی یه رفتنی داره الانم می گم هر سلامی شروعی دوباره است . منم می خوام دوباره شروع کنم . در آستانه سال نو .

سالی که گذشت پر از اتفاقات جور واجور برام بود . در این سال سه تا از دوستام فوت کردن امیدوارم خدا رحمتشون کنه .در ضمن شادی های زیادی هم در زندگیم بود روی هم رفته سال متعادلی بود . ولی حرف من یه چیز دیگه است . بیاین تو سال جدید تغییر کنیم و بدونیم که : "از تغییر نباید ترسید اگر دچار تغییر نشوی دچار روزمرگی خواهی شد. تغییر یعنی دری که باز می شود و ترس کودکانه تو این است که نمی دانی پشت این در چه چیزی منتظر توست..."

واما این بخش یه کم تخصصی هست اگه متوجه نشدین شرمنده دیگه آخه نمی تونستم ساده بنویسم باید اینطور می نوشتم تا یکی بخونه :

«خداییش عمر دو روزه ی ما ارزش این همه کینه رو داره؟ من یه دانش آموز هستم اما برخلاف همه همسالانم که به فقط به فکر فهمیدن حسابان و فیزیک و اینا هستن و تنها هدفشون ۲۰ گرفتن تو این درسا هست بیشتر به فکر فرا گرفتن یه درس بزرگتر هستم و اونم درس زندگیه شاید باورتون نشه اما وقتی معلم درس فیزیک یا شیمی میده سعی می کنم ربطش بدم به زندگی و کاربرد اونو تو زندگی بررسی کنم و اصلا به حفظ کردن و برای نمره تلاش کردن اکتفا نمیکنم و شکر خدا تا الانم خیلی موفق بودم . مثلا در کاربرد مشتق دنبال اینم که چطور میشه تو منحنی تغییرات زندگی آدم تو یک لحظه ازش مشتق بگریم و شیب خط مماس رو بدست بیاریم تا میزان تغییر رو بدست بیاریم و خودمونو بسنجیم سپس با آزمون مشتق دوم بفهمیم مینیمم داریم یا ماکزیمم منحنی ما رو به بالاست یا پایین اون وقت با جدول تغییرات نزولی و صعودی بودن زندگیمون رو بررسی کنیم سپس با استفاده از نقاط کمکی تابع زندگیمونو رسم کنیم ( که در اینجا نظر شما همون نقاط کمکیه ) اون وقت بفهمیم زندگیمون چطوره به نظر من اونی که زندگیش تابع لر هست (y=x۳) بهترین زندگی رو داره چون مثل تابع y=x یکنواخت نیست و دچار تغییر میشه و مهمتر اینکه همیشه صعود می کنه از بی نهایت منفی و اوج نادانی به سمت بی نهایت مثبت و اوج کمال و فهم و معرفت الهی می رسه و بدترین زندگی هم متعلق به کسی هست که تابع زندگیش یه تابع مثلثاتی هست و مکررا تکرار میشه و دچار روزمرگی مفرط هست و بواسطه ی هر روز زندگی مجددا به نقطه ی اول بر می گرده و برخلاف زیبایی که داره و احساس اونو می پسنده خیلی زشت هست چون متناوب و تکراری هست و عقل از اون بیزاره چون انسان به ذات از تکرار بیزاره . زندگی غربی ها هم یه همچنین چیزیه هرچند در ظاهر قشنگه اما خیلی مزخرفه .»

راستی نمی دونم چرا این روزا زیاد شوق سابق رو ندارم واسه رسیدن نوروز . الان حدود ۹ ساعت به تحویل سال مونده اما هیچ حس خاصی ندارم یادمه پارسال با چه شوقی منتظر بودم . از یک ماه قبل از عید لباس خریدم کمک مامانم خونه تکانی کردم حیاط شستم قالی شستم اما امسال نه اصلا دل و دماغ کار کردن ندارم تازه امروز عصر بابام به زور فرستادم که برم لباس بخرم منم از شدت بی حوصلگی تو اولین مغازه لباس خریدمو برگشتم .شاید دوری از بعضی رفقا و نامهربونی بعضیا یه خورده روم تاثیر گذاشته باشه.

و اما همه ی اینا رو گفتم چون حرف دلم بود . دوست دارم هرکس این مطلب رو خوند اول هرچیزی که فهمید برام بنویسه چون می خوام بدونم چه تاثیری داشته و دوم اینکه نظرتون رو در مورد من بگین اگه خواستین بیشتر منو بشناسین تو قسمت آرشیو می تونین زندگی نامه منو بخونید از ۱۳ خرداد ۸۶ که تولد ۱۶ ساگی من بود این وبلاگو راه اندازی کردم تا الان و چیزای زیادی از خاطراتم گرفته تا عقایدم رو نوشتم .

واما سخن پایانی :

اون موقع ها که فکر کنم هیچکدومتون یادتون نباشه حدود ۸۰۰۰ سال پیش ما یه مردم خوشکل و خوش آئین داخل ایران داشتیم که یه پیامبر خوش چهره و بزرگوار از جنس خودشون داشتن و نام ایشون حضرت زرتشت بود و ایشون یه سنت پاک و قشنگ واسه ما یادگار گذاشتن به نام نوروز که من و شما فردا جشن می گیریم و روح شاد می شویم . پس در این آغاز سال نو یادمون باشه که بر روان اهورایی زرتشت پاک درود فرستیم و از خدا بخواهیم ایشون رو در جایگاه رفیع برترین بندگان خودش و درکنار پیامبر بزرگوارمون حضرت محمد مصطفی قرار بده .

خدایا سال خوبی رو برای همه ما رقم بزنن .

خدایا کاری کن با عزت و معرفت زندگی کنیم .

خدایا همه ماها رو به آرزوهامون برسون .

سال خوبی برای همه تون آرزو دارم .

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 23:28  توسط رضا  |